یکی از شعرهای معروف و زیبا سهراب سپهری که همگی ما با آن در کتاب ادبیات دوران راهنمایی آشنا شدیم
پشت دریاها
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب،
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشۀ عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی که سر از آب به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
«دور باید شد. دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشۀ انگور نبود.
هیچ آیینۀ تالاری ، سر خوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود.
دور باید شد. د.ر.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است ، که به فوارۀ هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده سالۀ شهر ، شاخۀ معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله ، به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازۀ چشمان سحرخیزان است.
شاعران باعث آب خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: شنبه 29 تیر 1387 - 00:22 عنوان:
هلا
تنها به تماشای چه ای؟
بالا ، گل یک روزۀ نور.
پایین ، تاریکی باد.
بیهوده مپای، شب از شاخه نخواهد ریخت ، و دریچۀ خدا روشن نیست.
از برگ سپهر ، شبنم ستارگان خواهد پرید.
تو خواهی ماند ، و هراس بزرگ. ستون نگاه و پیچک غم.
بیهوده مپای.
برخیز ، که وهم گلی ، زمین را شب کرد.
راهی شو ، که گردش ماهی ، شیار اندوهی در پی خود نهاد.
زنجره را بشنو: چه جهان غمناک است ، و خدایی نیست، و خدایی هست، و خدایی ...
بی گاه است، ببوی و برو ، و چهرۀ زیبایی در خواب دگر ببین. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: یکشنبه 30 تیر 1387 - 00:22 عنوان:
دروگران پگاه
پنجره را به پهنای جهان می گشایم:
جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.
ساقه نمی لرزد، آب از رفتن خسته است: تو نیستی ، نوسان نیست.
تو نیستی ، و تپیدن گردابی است.
تو نیستی ، و غریو رودها گویا نیست ، و دره ها ناخواناست.
می آیی: شب از چهره ها بر می خیزد، راز از هستی می برد.
می روی: چمن تاریک می شود، جوشش چشمه می شکند.
چشمانت را می بندی: ابهام به علف می پیچد.
سیمای تو می وزد، و آب بیدار می شود
می گذری ، و آیینه نفس می کشد.
جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت، و چشمم به راه تو نیست.
پگاه، دروگران از جادۀ رو به رو سر می رسند: رسیدگی خوشه هایم را به رؤیا دیده اند. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.
حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
و به آنان گفتم:
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنان که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ.
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به پراگاه رسالت ببرید.
و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت می دهم.
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ.
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.
و به آنان گفتم:
هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشۀ شور ابدی خواهد ماند.
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخۀ بالا سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که به هم می گفتند:
سحر میداند، سحر!
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود.
دستشان را نرساندیم به شاخۀ هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: پنجشنبه 16 آبان 1387 - 21:37 عنوان:
خانه ي دوست كجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار اسمان مکثی کرد رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و تورا ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا خشخشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور واز او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟ _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه قبلی1, 2, 3
صفحه 3 از 3
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید