پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: جمعه 21 تیر 1387 - 10:07 عنوان:
سفر
پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستریف پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفتۀ مرا لرزاند.
و هنوز من
ریشه های تنم را در شن های رؤیاها فرو نبرده بودم
که به راه افتادم.
پس از لحظه های دراز
سایۀ دستی روی وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بیدارم کرد.
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطۀ تاریک درونم نیفکنده بودم
که به راه افتادم.
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب یخ زدۀ ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که به راه افتادم.
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت:
برگی از درخت خاکستری ف پنجره ام فرو افتاد،
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
و لنگری در مرداب ساعت یخ بست.
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: جمعه 21 تیر 1387 - 10:20 عنوان:
بی پاسخ
در تاریکیف بی آغاز و پایان
دری در روشنیف انتظارم رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقی بی روزن تهیف نگاهم را پر کرد.
سایه ای در من فرود آمد
و همۀ شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد.
پس من کجا بودم؟
شاید زندگی ام در جای گم شده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بی خودانه همۀ خلوت ها را به هم می زد
و در پایان همۀ رؤیاها در سایۀ بهتی فرو می رفت.
من در پس در تنها مانده بودم.
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام.
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،
در گنگی آن ریشه داشت.
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟
در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من در تاریکی خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.
آیا این هشیاری خطای تازۀ من بود؟
در تاریکیف بی آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بود.
پس من کجا بودم؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم.
همۀ وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:
آیا من سایۀ گم شدۀ خطایی نبودم؟
در اتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت.
پس من کجا بودم؟
در تاریکیف بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: جمعه 21 تیر 1387 - 14:57 عنوان:
I should be glad of another death
T.S. Eliot
دوست
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب وزمین را چه خوب می فهمید.
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوۀ باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد.
همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
همیشه رشتۀ صحبت را
به چفت آب گره می زد.
برای ما ، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفۀ سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجۀ یک سطل آب تازه شدیم.
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشۀ بشارت رفت.
ولی نشد
که رو به روی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصلۀ نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: جمعه 21 تیر 1387 - 15:11 عنوان:
تا گل هیچ
می رفتیم ، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سیاه!
راهی بود از ما تا گل هیچ.
مرگی در دامنه ها ، ابری سرکوه ، مرغان لب زیست.
می خواندیم : «بی تو دردی به برون، و نگاهی به کران، و صدایی به کویر.»
می رفتیم، خاک از ما می ترسید، و زمان بر سر ما می بارید.
خندیدیم: ورطه پرید از خواب، و نهان ها آوایی افشاندند.
ما خاموش، و بیابان نگران ، و افق یک رشته نگاه.
بنشستیم، تو چشمت پرف دور، من دستم پرف تنهایی ، و زمن ها پرف ف خواب.
خوابیدیم. می گویند: دستی در خوابی گل می چید. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: جمعه 21 تیر 1387 - 20:58 عنوان:
خواب تلخ
مرغ مهتاب
می خواند.
ابری در اتاقم می گرید.
گل های چشم پشیمانی می شکفد.
در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد.
مغرب جان می کند،
می میرد.
گیاه نارنجی خورشید
در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم
نپنداریم در خواب
سایۀ شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد.
اکنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گل های چشم پشیمانی را پرپر می کنم. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: شنبه 22 تیر 1387 - 11:43 عنوان:
برتر از پرواز
دریچۀ باز قفس بر تازگی ف باغ ها سر انگیز است.
اما، بال از جنبش رسته است.
وسوسۀ چمن ها بیهوده است.
میان پرنده و پرواز، فراموشی بال و پر است.
در چشم پرنده قطرۀ بینایی است:
ساقه به بالا می رود. میوه فرو افتد. دگرگونی غمناک است.
نور، آلودگی است. نوسان، آلودگی است. رفتن، آلودگی.
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
چشمانش پرتو میوه ها را می راند.
سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است.
سرشاری اش قفس را می لرزاند.
نسیم ،هوا را می شکند: دریچۀ قفس بی تاب است. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: شنبه 22 تیر 1387 - 22:19 عنوان:
روزنه ای به رنگ
در شب تردبد من ، برگ نگاه!
می روی با موج خاموشی کجا؟
ریشه ام از هوشیاری خورده آب:
من کجا ، خاک فراموشی کجا.
دور بود از سبزه زار رنگ ها
زورق بستر فراز موج خواب.
پرتوی آیینه را لبریز کرد:
طرح من آلوده شد با آفتاب.
اندهی خم شد فراز شط نور:
چشم من در آب می بیند مرا.
سایۀ ترسی به ره لغزید و رفت.
جویباری خواب می بیند مرا.
در نسیم لغزشی رفتم به راه ،
راه ، نقش پای من از یاد برد.
سرگذشت من به لب ها ره نیافت:
ریگ باد آورده ای را باد برد. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم ، تنها ، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدم ها.
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای ، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک ، غمی غمناک است. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: یکشنبه 23 تیر 1387 - 14:12 عنوان: سراب
سراب
آفتاب است و بیابان چه فراخ!
نیست درآن نه گیاه و نه درخت.
غیر آوای غرابان ، دیگر
بسته هر بانگی از این ودای ریخت.
در پس پرده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه:
چشم اگر پیش رود، می بیند
آدمی هست که می پوید راه.
تنش از خستگی افتاده ز کار.
بر سر و رویش بنشسته غبار.
شده ار تشنگی اش خشک گلو.
پای عریانش مجروح ز خار.
هر قدم پیش رود، پای افق
چشم او بیند دریایی آب.
اندگی راه چو می پیمایذ
می کند فکر که می بیند خواب. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند،
لیک پاهایم در قیر شب است.
رخنه ای نیست در این تاریکی:
در و دیوار به هم پیوسته.
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است.
روزگاری است در این گوشۀ پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادویی شب
در به روی غم می بندد.
می کنم هرچه تلاش،
او به من می خندد.
نقش هایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه ز دود.
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست دراین خاموشی:
دست ها، پاها در قیر شب است. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: دوشنبه 24 تیر 1387 - 11:15 عنوان: نیلوفر
نیلوفر
از مرز خوابم می گذشتم،
سایۀ تاریک یک نیلوفر
روی همۀ این ویرانه فرو افتاده بود.
کدامین باد بی پروا
دانۀ این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
در پس درهای شیشه ای رؤیاها،
در مرداب بی ته آیینه ها،
هرجا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم.
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقۀ نیلوفر بر گرد همۀ ستون ها می پیچد.
کدامین باد بی پروا
دانۀ این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
نیلوفر رویید،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.
من به رؤیا بودم،
سیلاب بیداری رسید.
چشمانم را در ویرانۀ خوابم گشودم:
نیلوفر به همۀ زندگی ام پیچیده بود.
در رگ هایش، من بودم که می دویدم.
هستی اش در من ریشه داشت،
همۀ من بود.
کدامین باد بی پروا
دانۀ این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
نیلوفر از این کتاب شعر مورد علاقه منه _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: دوشنبه 24 تیر 1387 - 23:48 عنوان: روشن شب
روشن شب
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ویرانه های دور.
گر به گوش آید صدایی خشک:
استخوان مرده می لغزد درون گور.
دیرگاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی نصیب از نور.
خواب دربان را به راهی برد.
بی صدا آمد کسی از در،
در سیاهی آتشی افروخت.
بی خبر اما
که نگاهی در تماشا سوخت.
گرچه می دانم که چشمی راه دارد با فسون شب،
لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش:
آتشی روشن درون شب. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
دیر زمانی است روی شاخۀ این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.
نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی.
چون من در این دیار، تنها ، تنهاست.
گرچه درونش همیشه پر زهیاهوست،
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،
بام و در این سرای می رود از هوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدایی گویاست.
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار،
پیکر او لیک سایه - روشن رؤیاست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او.
زندگی دور مانده: موج سرابی.
سایه اش افسرده بر درازی دیوار.
پردۀ دیوار و سایه: پردۀ خوابی.
خیره نگاهش به طرح های خیالی.
آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست.
دارد خاموشی اش چو با من پیوند،
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.
ره به درون می برد حکایت این مرغ:
آنچه نباید به دل، خیال فریب است.
دارد با شهرهای گم شده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: چهارشنبه 26 تیر 1387 - 15:23 عنوان: ای نزدیک
ای نزدیک
در نهفته ترین باغ ها، دستم میوه چید.
و اینک ، شاخۀ نزدیک! از سر انگشتم پروا مکن.
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست ، عطش آشنایی است.
درخشش میوه ! درخشان تر .
وسوسۀ چیدن در فراموشی دستم پوسید.
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند.
پنهاترین سنگ
سایه اش را پایم ریخت.
و من ، شاخۀ نزدیک!
از آب گذشتم، از سایه به در رفتم،
رفتم ، غرورم را بر ستیغ عقاب - آشیان شکستم
و اینک ، در خمیدگی فروتنی ، به چای تو مانده ام.
خم شو، شاخۀ نزدیک! _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
پست: 136 33 بار تشکر کرده 12 بار در 12 پست تشکر شده
تاریخ: پنجشنبه 27 تیر 1387 - 21:28 عنوان: دیاری دیگر
دیاری دیگر
میان لحظه و خاک ، ساقه گرانبار هراسی نیست.
همراه! ما به ابدیت گل ها پیوسته ایم.
تابش چشمانت را به ریگ و ستاره سپار :
تراوش رمزی در شیار تماشا نیست.
نه در این خاک رس نشانۀ ترس
و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت.
در صدای پرنده فروشو.
اضطراب بال و پری سیمای تو را سایه نمی کند.
در پرواز عقاب
تصویر ورطه نمی افتد.
سیاهی خاری میان چشم و تماشا نمی گذرد.
و فراتر:
میان خوشه و خورشید
نهیب داس از هم درید.
میان لبخند و لب
خنجر زمان درهم شکست. _________________ Never hope that other should change.
In every relationship start the change from your side
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه قبلی1, 2, 3بعدی
صفحه 2 از 3
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید