| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: سهشنبه 18 تیر 1387 - 18:56 عنوان: سهراب سپهری |
|
|
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز در سایت ترجمه
دیدم جای سهراب سپهری اینجا خیلی خالی ست و با خودم فکر کردم بد نباشه در مورد این شاعر و نقاش معاصر ایران صحبتی کنیم.
سهراب سپهری شاعر و نقاش کاشانی بود که در ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد. او از مهمترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبانهای بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.
زندگینامه
دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسطه را در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد۱۳۲۲)گذراند و پس از فارغالتحصیلی در دورهٔ دوسالهٔ دانشسرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان درآمد.
در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد.
سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجهٔ اول علمی نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خوابها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزهها شروع به کار کرد و در هنرستانهای هنرهای زیبا نیز به تدریس میپرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاهها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاههای نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت.
سهراب سپهری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کنارهگیری کرد.
وفات
سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.
سفرهای خارج از کشور
* سفر به ایتالیا (وی از پاریس به ایتالیا میرود)؛
* سفر به ژاپن (توکیو در مرداد ۱۳۳۹) برای آموختن فنون حکاکی روی چوب که موفق به بازدید از شهرها و مراکز هنری ژاپن نیز میشود؛
* سفر به هندوستان (۱۳۴۰)؛
* سفر مجدد به هندوستان (۱۳۴۲، بازدید از بمبئی، بنارس، دهلی، اگره، غارهای آجانتا، کشمیر)؛
* سفر به پاکستان (۱۳۴۲، تماشای لاهور و پیشاور)؛
* سفر به افغانستان (۱۳۴۲، اقامت در کابل)؛
* سفر به اروپا (۱۳۴۴، مونیخ و لندن)؛
* سفر به اروپا (۱۳۴۵، فرانسه، اسپانیا، هلند، ایتالیا، اتریش)؛
* سفر به آمریکا و اقامت در لانگ آیلند (۱۳۴۹ و شرکت در یک نمایشگاه گروهی و سپس سفر به نیویورک)؛
* سفر به پاریس و اقامت در «کوی بین المللی هنرها» (۱۳۵۲)؛
* سفر به یونان و مصر (۱۳۵۳)؛
* سفر به بریتانیا برای درمان بیماری اش سرطان خون (دی ۱۳۵۸).
آثار ادبی
سهراب در آغاز کار شاعری تحت تأثیر شعرهای نیما بود و این تأثیر در «مرگ رنگ» به خوبی مشهود است. بعدها سبک او دستخوش تغییراتی میشود و شعرش با دیگر شاعران هم دورهٔ خویش متمایز میگردد. از جمله مجموعه شعرهای دیگر سهراب سپهری میتوان به این عنوانها اشاره نمود:
* آوار آفتاب (۱۳۴۰)؛
* شرق اندوه (۱۳۴۰)؛
* حجم سبز (۱۳۴۶)؛
* هشت کتاب (۱۳۵۶).
منبع : http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8_%D8%B3%D9%BE%D9%87%D8%B1%DB%8C _________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: سهشنبه 18 تیر 1387 - 19:05 عنوان: |
|
|
خوب من از آثار زیبای سهراب سپهری هشت کتاب را برای شما عزیزان انتخاب کردم...
غبار لبخند
می تراوید آفتاب از بوته ها.
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشا،یار باد.
مویش افشان،گونه اش شبنم زده.
لاله ای دیدم _ لبخندی به دشت_
پرتوی در آّب روشن ریخته.
او صدا را در شیار باد ریخت:
«جلوه اش با بوی خاک آمیخته.»
رود،تابان بود و او موج صدا:
«خیره شد چشمان ما در رود وهم.»
پرده روشن بود. او تاریک خواند:
«طرح ها در دست دارد دود وهم.»
چشم من بر پیکرش افتاد، گفت:
«آفت پژمردگی نزدیک او.»
دشت: دریای تپش، آهنگ، نور.
سایه می زد خندۀ تاریک او..
_________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: سهشنبه 18 تیر 1387 - 19:10 عنوان: |
|
|
پادمه
می رویید. در جنگل، خاموشی رویا بود.
شبنم ها بر جا بود.
درها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشاتر، و خدا در هر...آیا بود؟
خورشیدی در هر مشت: بام نگه بالا بود.
می بویید. گل وا بود؟ بوییدن بی ما بود: زیبا بود
تنهایی، تنها بود.
ناپیدا، پیدا بود.
«او» آنجا، آنجا بود _________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: سهشنبه 18 تیر 1387 - 19:40 عنوان: |
|
|
برخورد
نوری به زمین فرود آمد:
دو جا پا بر شن های بیابان دیدم.
از کجا آمده بود؟
به کجا می رفت؟
تنها دو جا پا دیده می شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.
ناگهان جا پاها به راه افتادند.
روشنی همراهشان می خزید.
جا پاها گم شدند،
خود را از رو به رو تماشا کردم:
گودالی از مرگ پر شده بود.
و من مردۀ خود به راه افتادم.
صدای پایم را از راه دوری می شنیدم،
شاید از بیابانی می گذشتم.
انتظاری گم شده با من بود.
ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد
و من در اضطرابی زنده شدم:
دو جا پا هستی ام را پر کرد.
از کجا آمده بود؟
به کجا می رفت؟
تنها دو جا پا دیده می شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود _________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: سهشنبه 18 تیر 1387 - 20:56 عنوان: |
|
|
مرگ رنگ
رنگی کنار شب
بی حرف مرده است.
مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندیف بام شب شکست،
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست.
در این شکست رنگ
از هم گسسته رشتۀ هر آهنگ.
تنها صدام مرغک بی باک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشواره پژواک.
مرغ سیاه آمده از راه های دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
چون سنگ، بی تکان.
لغزانده چشم مرا
بر شکل های درهم پندارش.
خوابی شگفت می دهد آزارش:
گل های رنگ سر زده از خاک های شب.
در جاده عطر
پای نسیم مانده ز رفتار.
هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار.
بندی گسسته است.
خوابی شکسته است.
رؤیای سرزمین
افسانۀ شکفتن گل های رنگ را
از یاد برده است.
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد:
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.
* کتاب مرگ رنگ سالی چند پس از انتشار دچار دستکاری شد. _________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
admin
مدیر كل سایت


پست: 243 11 بار تشکر کرده 40 بار در 38 پست تشکر شده
|
تاریخ: چهارشنبه 19 تیر 1387 - 07:19 عنوان: |
|
|
سلام
ممنون از شما بسیار عالی است امیدواریم دیگر دوستان هم به این سایت بیایند و از مشاعیر فارسی بیشتر بشنویم
موفق باشید _________________ فرشاد غضنفري |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: چهارشنبه 19 تیر 1387 - 14:09 عنوان: |
|
|
|
admin نوشته است:
|
سلام
ممنون از شما بسیار عالی است امیدواریم دیگر دوستان هم به این سایت بیایند و از مشاعیر فارسی بیشتر بشنویم
موفق باشید
|
با سپاس از شما مدیر محترم سایت. انشاالله که به زودی شاهد مطالب بیشتری درمورد مشاعیر دیگر فارسی خواهیم بود.
راه واره
دریا کنار از صدف های تهی پوشیده است.
جویندگان مروارید، به کرانه های دیگر رفته اند.
پوجی ف جست و جو بر ماسه ها نقش است.
صدا نیست. دریا _ پریان مدهوشند. آب از نفس افتاده است.
لحظۀ من در راه است. و امشب _ بشنوید از من _
امشب، آب اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد.
امشب، سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد.
امشب، لبخندی به فراترها خواهد ریخت.
بی هیچ صدا، زورقی تابان، شب آب ها را خواهد شکافت.
زورق ران توانا، که سایه اش بر رفت و آمد من افتاده است،
که چشمانش گام مرا روشن می کند،
که دستانش تردید مرا می شکند،
پاروزنان، از آن سوی هراس من خواهید رسید.
گریان، به پیشبازش خواهم شتافت.
در پرتو یک رنگی ، مروارید بزرگ را در کف من خواهد نهاد. _________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: چهارشنبه 19 تیر 1387 - 23:03 عنوان: |
|
|
خراب
فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود.
دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود،
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود.
چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست:
این خانه را تمامی پی روی آب بود.
پایم خلیده خار بیابان.
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه.
لیکن کسی ، ز راه مددکاری،
دستم اگر گرفت، فریب سراب بود.
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید:
کندی نهفته داشت شب رنج من به دل،
اما به کار روز نشاطم شتاب بود.
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال.
بانگ سرور در دلم افسرد، کز نخست
تصویر جغد زیب تن این خراب بود. _________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: پنجشنبه 20 تیر 1387 - 00:02 عنوان: |
|
|
لحظۀ گم شده
مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمۀ خون را در رگ هایم می شنیدم.
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت.
این تاریکی ، طرح وجودم را روشن می کرد.
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید.
زیبایی ف رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم:
رؤیای بی شکل زندگی ام بود.
عطری در چشمم زمزمه کرد.
رگ هایم از تپش افتاد.
همۀ رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعلۀ فانوسش سوخت:
زمان در من نمی گذشت.
شور برهنه ای بودم.
او فانوسش را به فضا آویخت.
مرا در روشن ها می جست.
تار و پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت.
نسیمی شعلۀ فانوس را نوشید.
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم،
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم.
پیدا، برای که؟
او دیگر نبود.
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟
عطری در گرمی ف رگ هایم جا به جا می شد.
حس کردم با هستی ف گم شده اش مرا می نگرد
و من چه بیهوده مکان را می کاوم؛
آنی گم شده بود. _________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: پنجشنبه 20 تیر 1387 - 00:22 عنوان: |
|
|
موج نوازشی ، ای گرداب
کوه ساران مرا پرکن ، ای طنین فراموشی!
نفرین به زیبایی _ آب تاریک خروشان _ که هست مرا
فرو پیچید و برد !
تو ناگهان زیبا هستی ، اندامت گردابی است.
موج تو اقلیم مرا گرفت.
تو را یافتم ، آسمان ها را پی بردم.
تو را یافتم، درها را گشودم، شاخه ها را خواندم.
افتاده باد آن برگ ، که به آهنگ وزش هایت نلرزد!
مژگان تو لرزید : رؤیا در هم شد.
تپیدی : شیرۀ گل به گردش آمد.
بیدار شدی : جهان سر برداشت، جوی از جا جهید.
به راه افتادی: سیم جاده غرق نوا شد.
در کف توست رشتۀ دگرگونی.
از بیم زیبایی می گریزم ، و چه بیهوده : فضا را گرفته ای.
یادت جهان را پر غم می کند، و فراموشی کیمیاست.
در غم گداختم ، ای بزرگ ، ای تابان!
سر برزن ، شب زیست را در هم ریز ، ستارۀ دیگر خاک !
جلوه ای ، ای برون از دید!
از بیکران تو می ترسم ، ای دوست ! موج نوازشی. _________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: پنجشنبه 20 تیر 1387 - 14:37 عنوان: |
|
|
سرگذشت
می خروشد دریا.
هیچ کس نیست به ساحل پیدا.
لکه ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق
اگر آید نزدیک.
مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او،
پیکرش را ز رهی نا روشن
برده در تلخی ادراک فرو.
هیچ کس نیست که آید از راه
و به آب افکندش.
و در این وقت که هر کوهۀ آب
حرف با گوش نهادن می زندش،
موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما
قصۀ یک شب طوفانی را.
رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت.
با خیالی در خواب.
صبح آن شب ، که به دریا موجی
تن نمی کوفت به موجی دیگر ،
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب که داشت
بر لب از حادثۀ تلخ شبف پیش خبر.
پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست
در همین لحظۀ غمناک به جا
و به نزدیکیف او
می خروشد دریا
وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز. _________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: پنجشنبه 20 تیر 1387 - 15:02 عنوان: |
|
|
نایاب
شب ایستاده است.
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجرۀ من.
سر تا به پای پرسش ، اما
اندیشناک مانده و خاموش :
شاید
از هیچ سو جواب نیابد.
دیری است مانده یک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ،
گویی که قطعه ، قطعۀ دیگر را
از خویش رانده است.
از یاد رفته در تن او وحدت.
بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن
سه حفرۀ کبود که خالی است
از تابش زمان.
بویی فساد پرور و زهر آلود
تا مرزهای دور خیالم دویده است.
نقش زوال را
بر هرچه هست ، روشن و خوانا کشیده است.
در اضطراب لحظۀ ز نگار خورده ای
که روزهای رفته در آن بود ناپدید،
با ناخن این جسد را
از هم شکافتم ،
رفتم درون هررگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم.
شب ایستاده است.
خیره به نگاه او
بر چارچوب پنجرۀ من.
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال.
بسته است نقش بر تن لب هایش
تصویر یک سؤال. _________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: پنجشنبه 20 تیر 1387 - 21:42 عنوان: |
|
|
نیایش
نور را پیمودیم ، دشت طلا را در نوشتیم.
افسانه را چیدیم ، و پلاسیده فکندیم
کنار شن زار ، آفتابی سایه بار ، ما را نواخت. درنگی کردیم.
بر لب رود پهناور رمز ، رؤیاها را سر بریدیم.
ابری رسید ، و ما دیده فرو بستیم.
ظلمت شکافت ، زهره را دیدیم ، و به ستیغ بر آمدیم.
آذرخشی فرود آمد ، و ما را در نیایش فرو دید.
لرزان ، گریستیم. خندان ، گریستیم.
رگباری فرو کوفت: از در همدلی بودیم.
سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان سودیم ، در خور آسمان ها شدیم.
سایه را به دره ها رها کردیم. لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم.
سکوت ما به هم پیوست ، و ما ، «ما» شدیم.
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید.
آفتاب از چهرۀ ما ترسید.
دریافتیم ، و خنده زدیم.
نهفتیم و سوختیم.
هرچه به هم تر، تنهاتر.
از ستیغ جدا شدیم :
من به خاک آمدم ، و بنده شدم.
بالا رفتی ، و خدا شدی. _________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: پنجشنبه 20 تیر 1387 - 22:09 عنوان: |
|
|
نقش
در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک،
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر.
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید.
از میان برده است طوفان نقش هایی را
که به جا مانده از کف پایش.
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش.
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود
کوه : سنگین ، سرگران ، خون سرد.
باد می آمد ، ولی خاموش.
ابر پر می زد ، ولی آرام.
لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کارف کندن را کند آغاز
رعد غرید،
کوه را لرزاند.
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.
امشب
باد و باران هر دو می کوبند:
باد خواهد بر کَنَد از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.
هر دو می کشوند.
می خروشند.
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار ، انگار با زنجیر پولادین.
سال ها آن را نفر سوده است.
کوشش هر چیز بیهوده است.
کوه اگر بر خویشتن پیچد،
سنگ بر جا همچنان خون سرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک. _________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
narges0018
عضو دائم


پست: 127 33 بار تشکر کرده 11 بار در 11 پست تشکر شده
|
تاریخ: پنجشنبه 20 تیر 1387 - 23:27 عنوان: |
|
|
دود می خیزد
دود می خیزد ز خلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایا می رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر.
بر تن دیوارها طرح شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید.
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام.
گرچه می سوزم از این آتش به جان،
لیک بر این سوختن دل بسته ام.
تیرکی پا می کشد از بام ها:
صبح می خندد به راه شهر من.
دود می خیزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن. _________________ Moist memories,Moist nights,Moist eyes...
What makes my eyes moist?
Dreams in my eyes
Make me laugh one moment, Make me cry the other
What vacuum is this?
Nobody knows...WHAT LIFE I LEAD |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|