sanam
مدير


پست: 12 0 بار تشکر کرده 3 بار در 1 پست تشکر شده
|
تاریخ: سهشنبه 24 بهمن 1385 - 23:56 عنوان: چکیده ای از رمان |
|
|
خانه اپرا در پاریس یک ساختمان خیلی معروف و زیباست و بزرگترین خانه اپرا در دنیا به شمار میره. کار ساختمانی اون از سال 1861 آغاز و در سال 1875 پایان یافت و چهل و هفت میلیون فرانک هزینه در برداشت. این ساختمان هفده طبقه داره که ده طبقه روی زمین و هفت طبقه زیر زمینه. پشت و زیر سن، پله ها، راهروها و اتاق های زیادی شامل: اتاق خواننده ها، رقاصان، مستخدمین و اتاق لباس و کفش ...وجود داره. این ساختمان بیش از 2500 درب دارد. شما میتونید ساعتها در زیر زمین خانه اپرا پاریس راه بروید و اصلاً روشنایی روزو نبینید.
و خانه اپرا یک روح داره یک شبح،یک مرد در لباس سیاه. یک تن بی سر یا یک سر بی تن صورتی زرد بدون بینی و حفره هایی سیاه به جای چشم.
این داستان واقعی شبح اپرا ست که در سال 1880 یک روز در اتاق پرو رقاصان شروع شد.
آنی سورلی با عجله وارد اتاق شد،رنگش پریده بود.- عجله کن! عجله کن! در رو ببند! خودشه! یکی از دخترها دوید و درو بست و همگی به طرف آنی رفتن. -فریاد می کشیدن: کی؟ کجا؟ مشکل چیه؟ آنی گفت: تو راهرو روح بود. من اونو دیدم، روبروی من از دیوار اومد بیرون و...صورتشو دیدم! بیشتر دخترها ترسیده بودن،اما یکی از اونا، بک دختر قد بلند با موهای سیاه می خندید. -گفت: همه میگن که شبح اپرا رو دیدن، اما واقعاً شبهی وجود نداره. تو یه سایه رو دیوار دیدی. ولی اون درو باز نکرد و تو راهرو سرک نکشید.
دختر بعدی گفت: بیشتر مردم اونو میبینن. به یاد نمی ارید؟جوزف بیوکیت دو روز ییش اونو دید.
همه دخترا یک باره شروع به صحبت کردن. جوزف گفت:شبح قد بلنده و یک کت سیاه میپوشه. اون سر یک آدم مرده ست، صورتی زرد و بدون بینی و چشم- فقط حفره های سیاه. مگ گیری کوچولو برای بار اول چیزی گفت: درباره اون صحبت نکنید، دوست نداره مادرم بهم گفته. دختر مو مشکی گفت: مادرت؟ اون درباره شبح چی می دونه؟ مادرم میگه جوزف یک احمقه. شبح دوست نداره مردم درباره اون حرف بزنن و یه روزی جوزف به خاطر این کارش پشیمون میشه خیلی پشیمون. همه دخترا داد زدند: مگر مادرت چی میدونه؟ به ما بگو! بگو!
مگ گفت: اه عزیزای من! ولی لطفاً به کسی چیزی نگید. میدونید مادرم دربان بعضی از جایگاه ها در خانه اپرا ست. خوب جایگاه 5 ماله شبحه! از اون جایگاه اپرا رو تماشا میکنه و بعضی وقتها اونجا برای مادرم گل میذاره!- شبح جایگاه داره! و اونجا گل میذاره!
-اوه مگ مادرت برات داستان ساخته! یک شبح چه طور می تونه جایگاه داشته باشه؟ مگ گفت: راسته! حقیقت داره! من میگم؟ هیچکی برای جایگاه 5 بلیت نمی خره، اما همیشه شبح در شب های اپرا به اون جایگاه میره.
- بنابراین یکی باید به اونجا بره؟ - چرا که نه! شبح میره اما هیچکس اونجا نیست.
رقاصان به مگ نگاه کردند. یکی از اونا پرسید مادرت از کجا میدونه؟ مردی در لباس سیاه با صورتی زرد وجود نداره. همش دروغه. – مادرم هرگز شبح رو در جایگاه نمی بینه، ولی صداشو میشنوه! اون باهاش صحبت میکنه، اما کسی اونجا نیست! و دوست نداره که بقیه دربارش صحبت کنن!
ولی اون بعد از ظهر رقاصان نتوانستند درباره شبح اپرا صحبت نکنند. آنها قبل از اپرا در طول اپرا و بعد آن درباره اون صحبت می کردند. اما خیلی آهسته و قبل از اینکه حرفی بزنن پشت سرو نگاه میکردن. وقتی اپرا تموم شد، دخترا به اتاق پرو برگشتن. ناگهان صدای کسی رو از راهرو شنیدند و خانم گیری، مادر مگ، با عجله وارد اتاق شد. او زنی چاق با محبت مادرانه بود با صورتی گل انداخته و بشاش. ولی اون شب رنگش پریده بود.
فریاد زد: اه دخترا! جوزف بیوکیت مرد! میدونید اون در راه طولانی، پایین طبقه چهارم زیر سن کار می کرد. بقیه کارکنان سن، جسد اونو یک ساعت پیش با طنابی دور گردنش پیدا کردن!
مگ گیری داد زد: شبح بوده! شبح اونو کشته !
متن انگليسي |
|