گفتوگو با جومپا لاهيري
دنياي مهاجر؛ تنهايي، بيگانگي و اشتياق براي يافتن جهان گمشده
[IMG:135:190]http://www.ibna.ir/images/docs/000042/n00042554-b.jpg[/img]
جومپا لاهيري نويسنده هندي تبار آمريكايي يكي از موفقترين نويسندگاني است كه ريشه در مهاجرت دارند. اين مقوله بخش مهمي از مضامين آثار او را دربرميگيرد./
در نخستين كتابتان «مترجم دردها» بعضي از داستانها در هند واقع ميشوند و برخي در آمريكا. در «همنام» اما، بيشتر قصهها در آمريكا اتفاق ميافتند. لطفاً در مورد اهميت مكان و موقعيت در داستانهايتان توضيح دهيد.
زماني كه من به طور جدي نوشتن داستان را شروع كردم، بيشتر داستانهايم در كلكته رخ ميداد؛ شهري كه بارها با خانوادهام به آنجا مسافرت كرده بودم و از آن آرامش را آموختم . سفر به اين شهر وسيع و متلاطم مرا مجذوب خود كرد، مجذوبيتي كه با دوست داشتن شهر كوچك انگليسي كه من آنجا بزرگ شدهام كاملا متفاوت بود و عشقي را با خود به همراه آورد كه در سن پايين، آگاهي و ادراك مرا به جهان و افراد آن شكل داد.
فكر ميكنم كه موقعيت براي نويسنده بسيار مهم است. دليلي كه اولين داستانهاي من در كلكته واقع شد به خاطر برخي از جنبههاي فكري من بود. اما بعد شروع كردم به نوشتن داستانهايم در محيط آمريكا و در نتيجه بيشتر داستانهايم در «مترجم دردها» در محيط آمريكا واقع شده و هند و آمريكا چشمانداز داستان را شكل دادند. با اين حال بيشتر شخصيتهاي داستانهايم زمينه هندي دارند. «همنام» داستاني در مورد زندگي در آمريكا ست، بنابراين محيط آمريكا هميشه معلوم و مشخص است. انگليس و نيويورك محيط زندگي من بودهاند اما كلكته هميشه در زمينه زندگي من وجود داشته است. بعد كه نوشتن اين كتاب به اتمام رسيد، متوجه شدم كه آمريكا در اين كتاب حضوري واقعي يافته است. شخصيتها بايد در شرايط محيطي اينجا زندگي كنند و نشان دهنده اين فضا باشند؛ چه به اينجا وابستگي داشته باشند يا نداشته باشند.
«همنام» با مهاجران هندي در آمريكا و فرزندانشان سرو كار دارد. عقيده و نظر شما در مورد اين تجربه چيست؟
پاسخ به مسايلي كه درباره هويت و اصليت وجود دارد، هميشه بسيار مشكل است؛ به ويژه براي ****************اني كه از لحاظ فرهنگي هم تغيير ميكنند. مهاجران نمونهاي از آنند. آنها همزمان در دو دنيا رشد ميكنند و براي فرزندان آنها هم همين اتفاق ميافتد. من بعدها به اين نتيجه رسيدم، با وجود اين كه در جاهايي فكر ميكنم كه بيشتر از خود آمريكاييها، آمريكايي هستم، اما به نوعي اين احساس تبعيد والدينم را به ميراث بردهام. در حقيقت هنوز برايم خيلي مشكل است كه فكر كنم آمريكايي هستم. (البته من در لندن متولد شدم).
من فكر ميكنم براي مهاجران چالشهاي ناشي از تبعيد، تنهايي، احساس بيگانگي و اشتياق براي يافتن جهان گمشده، روي فرزندانشان تأثير آشكار و روشني دارد. مشكلاتي براي فرزندان مهاجران نيز وجود دارد، آنها با وجود علاقه به كشوري كه اصليتشان در آنجا ريشه دارد، احساسي مانند ديگران نخواهند داشت. اين تجربهاي است كه من در بسياري از موارد به دست آوردم. براي مثال هرگز نفهميدم چگونه به اين سوال كه «اهل كجا هستي؟» چه پاسخي بدهم. اگر ميگفتم اهل جزيره «رده» هستم، افراد به ندرت قانع ميشدند، آنها ميخواستند چيزهاي بيشتري بدانند ... اگر هم ميگفتم اهل هندم، جايي كه من در آن متولد نشدم و هرگز آنجا زندگي نكردم، اين هم نادرست بود اما مرا كمتر به دردسر ميانداخت. اين احساس كه من به هيچ جا كاملا تعلق نداشتم، موضوعي بود كه در دوره رشد مخل آرامش من ميشد.
ميشود دقيقتر در مورد تضاد و ناسازگاريهايي كه در زمان رشد به عنوان كودكي مهاجر تجربه كرديد، توضيح دهيد؟
من ميخواستم والدينم را خشنود و انتظارشان را برآورده كنم. اما در كنار آن ميخواستم به انتظار همتاهاي آمريكايي خودم هم پاسخ بدهم. اين انتظارات باعث شد تا من خودم را با جامعه آمريكايي متناسب كنم. اين موردي كلاسيك از تقسيم هويت است و بستگي به درجه تمايل مهاجران به وفق دادن خود با محيط دارد. اين تضاد در افرادي بيشتر و در افرادي كمتر بيان ميشود.
والدين من به آمريكا و فرهنگ آمريكايي در زمان بزرگشدن من بدگمان بودند. آنها به فرهنگ هند اعتقاد داشتند و سنتهاي هندي را در آمريكا حفظ ميكردند و اين براي آنها بسيار ارزشمند بود و حالا بيشتر هم شده است. رفتار آنها در اين محيط مثل يك خارجي بود. حالا كه من بزرگ شدهام، بيشتر وضع نامساعد والدينم را درك ميكنم. اما زماني كه من بچه بودم، فهم ديدگاه و عقايد آنها براي من بسيار مشكل بود. در آن زمان من احساس ميكردم كه آنها از من توقع دارند در تضاد مستقيم با واقعيت دنيايي باشم كه داشتيم در آن زندگي ميكرديم.
داشتن ارتباط با آمريكاييها، گوش دادن به موسيقي آمريكايي و خوردن غذاي آمريكايي براي آنها يك معماي پيچيده بود. زماني كه در كالج بودم، دوستان آمريكايي ام، در مورد پيشينه هندي من بسيار كنجكاو بودند و من احساس ميكردم كه هند بخشي از دنياي ناشناخته من است و از اين رو چيزهايي كه آن را نفي ميكرد مثل محيط آمريكايي و اطرافيانم اين احساس را به من ميداد كه دو بخش زندگي متفاوت را هدايت ميكنم.
آيا تاكنون مانند شخصيت «گوگول» در رمانتان، اين احساس سركشي را تجربه كردهايد؟
فكر ميكنم گوگول را بسيار دوست دارم و احساس ميكنم كه طغيان و سركشي هم براي پرورش و تربيت من بود ؛ آنچه ميخوردم، آنچه گوش ميكردم، آنهايي كه با من دوست شده بودند و همه چيزهايي كه خوانده بودم... اينها چيزي بودند كه والدين دوستان آمريكايي من هرگز به آن فكر نكردند و هميشه براي من به آن اهميت ميدادند.
در «همنام»، شخصيتها نامهاي زيبايي دارند كه در موقعيتهاي عمومي از آن استفاده ميشود و نامهاي خودمانياي دارند كه توسط خانوادههايشان مورداستفاده قرار مي گيرند. آيا اين كار هنوز در خانوادههاي بنگالي مرسوم است؟ آيا شما نيز، هم نام عمومي داريد و هم نام خودتان؟
من نميتوانم در مورد همه بنگاليها صحبت كنم. اما بنگاليهايي كه من ميشناسم، به ويژه آناني كه در هند زندگي ميكنند، دو نام دارند؛ يك نام عمومي و يك نام شخصي. اين هميشه براي من جذاب بوده است. خانواده من ما را با نامهاي مختلف صدا ميكنند و اين بستگي به كشوري دارد كه در آن هستي. در هند، با نامهاي خودماني ما را صدا ميزنند، اما در آمريكا با نامهاي خوب . خواهر من، كه در آمريكا متولد شده و بزرگ شده، دو نام دارد. من نام گوگول را خيلي دوست دارم و نام خودماني من است و نام خوب من هم هست. من دو نام ديگر هم در پاسپورتم و در شناسنامهام دارم. اما وقتي من در مدرسه ثبتنام كردم، معلمها تصميم گرفتند كه مرا جومپا صدا كنند چون تلفظ آن آسان است. امروزه بسياري از بستگانم فكر ميكنند كه اين نامناسب است در صورتي كه جومپا بسيار مفهوم رسمي و زيبايي دارد.
شما غالباً در مورد ديدگاه مردان مينويسيد. چرا؟
در آغاز، فكر ميكردم كه اين تنها از روي حس كنجكاوي است. من برادر ندارم، اما فكر ميكنم مردان در كل، مخلوقات مرموز و مبهمي به نظر ميآيند. به جز نخستين داستان من كه آن را در كالج نوشتم، اولين چيزي كه درباره مردان نوشتم، ديدگاه آنان در داستان «خانه خوشبخت»، در كتاب تفسير ناخوشيها بود. من سه داستان نوشتهام كه در مورد مردها و ديدگاه آنها ست. اما مجبورم هميشه از خودم بپرسم كه آيا مردها هم اين طور فكر ميكنند؟ اين را انجام ميدهند؟ من ميخواستم در مورد امتياز نام خودماني و نام خوب در درازمدت بنويسم و ميدانم كه به فضايي براي توضيح اين نظر احتياج دارم.
حالا كه شما هم داستان و هم رمان نوشتهايد، كدام را بيشتر ترجيح ميدهيد؟
احساس ميكنم كه هر دوي اينها مرا به خود جلب كرده است. رمان مطمئناً تقاضا كنندة بيشتري نسبت به داستان دارد و البته شهرت نويسنده هم بيشتر به خطر ميافتد. نويسنده در رمان صدها صفحه از نوشته را تحت تأثير خودش قرار داده است، نه فقط ده يا بيست صفحه را و به همين دليل فرآيند تجديد نظر در آن به مراتب سختتر است و نويسنده بايد بيشتر متعهد باشد. از سوي ديگر شخصيتها و چشماندازها و ديدگاهها در آن بسيار بيشتر از داستان است. رمان اما بسيار وسيعتر و آزادمنشتر از داستان كوتاه است. داستان كوتاه در هم پيچيده نيست و درخواست براي كنترل روي آن بيشتر از رمان است. من آرزو دارم كه بتوانم نوشتن هر دوي آنها را از ادامه دهم.
حالا كه خودتان در مقام همسر و مادر هستيد، آيا نوشتههايتان را در مورد مردان و ازدواج ارزيابي ميكنيد؟
واقعاً نه. من از دوستانم، مادرم و دوستان او سؤالهاي زيادي داشتم. من تجربه آشيما را در جوابم ميآورم : با ازدواج كردن نميتوان در مورد مردان راحتتر نوشت و با زن بودن من نميتوان در مورد زنها به آساني نوشت. هميشه همين طور است. اين كه بگوييم تجربه ازدواج و مادربودن شخص را عميقاً تغيير ميدهد و او را در مسيري قرار ميدهد كه قبلاً هرگز نبوده، درست نيست. حس مادري به من اين را آموخت كه به زندگيام با راههاي مختلف اما به صورت كلي نگاه كنم. چيزي وجود ندارد كه شما را براي آن آماده كند، و من تصور ميكنم اين تغيير در آثار آينده من به خوبي ديده شود.
شما از داستايفسكي نقل قول كردهايد كه ميگويد: ما همه از «پالتو»ي گوگول بيرون آمدهايم. آيا نيكولاي گوگول تاثيري در نوشته شما داشته است؟
فكر نميكنم كه واژه تأثير درست باشد. من زماني كه با شخصيتها يا زبان دچار كشمكش هستم، كارهاي نويسندگان ديگر را سرمشق قرار ميدهم. اين اثر او خيلي كمديتر، مضحكتر و پوچگراتر از آن چيزي است كه نوشته من بتواند باشد. من كار او را تحسين ميكنم و بارها وقتي داشتم رمانم را مينوشتم و همانطور كه به بيوگرافي شخصيتها فكر ميكردم، آن را خواندم. «پالتو» داستاني بسيار عالي است و همانطور كه دست از سر شخصيت «آشوك» در رمان برنميدارد، مرا هم رها نميكند.
دوست دارم فكر كنم كه بسياري از نويسندگان در زندگي من تأثير داشتهاند و به من چيزهايي را در مورد نوشتن آموختهاند. البته، بدون الهام از نيكولاي گوگول، بدون نام او و بدون نوشته او ، نميتوان رمان من را تصور كرد. به اين ترتيب اين كتاب به شيوهاي كاملا ادبي از «پالتو» تاثير پذيرفته است.
ترجمه : مرجان آقبلاغي


