گفتوگو با ويكرام ست؛ شاعر و نويسنده هندي
بيقرار مو سيقي هستم
[IMG:127:190]http://ibna.ir/images/docs/000044/n00044634-b.jpg[/img]
«ويكرام ست» با انتشار دومين رمانش «پسر مناسب» در سال 1993 كه اخيرا در ايران با عنوان «شوهر دلخواه» به وسيله مهدي غبرايي ترجمه شده، شهرتي جهاني يافت. اين كتاب چهار جلدي در اروپا به عنوان «جنگ و صلح» هندي شناخته شده است._
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، «ويكرام ست» شاعر، رماننويس و نويسنده كتاب كودك از چهرههاي مطرح نويسندگان نسل جديد هند است. او كه در سال 1952 به دنيا آمده به واسطه شغل پدرش كه نماينده فروش كمپاني كفش بود، در شهرها و كشورهاي مختلفي زندگي كرد. مادر او نخستين زني بود كه در شهر دهلي به عنوان قاضي پذيرفته شد.
پس از انتشار كتاب «شوهر دلخواه»، «ست» در سال 1999 كتاب «موسيقي همتراز» را منتشر كرد كه با نگاه به موسيقي امروز اروپا و زندگي و آثار موسيقيدانان مشهور نوشته شده است. با انتشار اين كتاب توجه بسياري به آن جلب شد و منتقدان آن را اثري ناميدند كه مشابهي در ميان آثار اروپايي نميتوان برايش يافت و با تخصص و روانشناسي بينظيري نوشته شده است. «ست» قصد دارد چهارمين رمانش را در سال 2013 و در بيستمين سال انتشار «پسر مناسب» منتشر كند. اين كتاب «دختر مناسب» نام دارد.
در اين گفت و گوي مفصل «ست» درباره سومين رمانش «موسيقي همتراز» سخن گفته است.
«موسيقي همتراز» يك چرخش كامل از «شوهر دلخواه» است، آيا آگاهانه چنين تصميمي گرفتيد؟
واقعاً نه. من براي انجام دادن يك كار جديد، زمان تعيين نميكنم، اما اگر امكان روي دادن چيز جديدي باشد اصلاً از آن فرار نميكنم. در اين مورد خاص، افكار مرا به تصرف درآوردند و اين دقيقا خلاف برنامهريزيهايي بود كه در آن زمان داشتم. قصد نداشتم چيزي درباره موسيقي بنويسم. نميخواستم از روايت اول شخص استفاده كنم . مهمتر اين كه نميخواستم درباره شخصيتي بنويسم كه احساس ميكنم از لحاظ اخلاقي تاحدودي دمدمي مزاج است.
تنها راهي كه ميتوانستم در آن موقعيت پيدا كنم كه بتوانم درباره موسيقي بنويسم اين بود كه از ميان افكار او صحبت كنم، در غير اين صورت كتاب تنها به يك نت موسيقي يا يك چيزي شبيه اين بدل ميشد. اين تصميم من را مجبور كرد تا درباره هر چيزي صحبت كنم : عشق، عقده روحي و شخصيتهاي ديگر... براي همين هم ميكل كه تقريباً به همه چيز واقف بود به راوي اين كتاب تبديل شد.
اما با ميكل، شما شخصيتي را ايجاد كرديد كه كامل نيست و نقص او رواني و روحي است و اين نقص خودش را حتي در انگشتان و انزواي تقريبا اجتماعي ميكل آشكار ميكند.
بله، نگرش او از قدرت و قدرت گرايي كه شايد برخاسته از عدم مكالمه دروني اوست و افرادي كه شيفته او ميشوند و يا آنهايي كه او دوستشان دارد، همه اين ها فكر او را به خود مشغول ميكند. او ميتواند هلن را توصيف كند. خيلي بهتر از جوليا، او جوليا را ملكوتي ميبيند. من مجبور بودم هر زمان به خودم بگويم كه ميكل رماننويس نيست، اما با توصيف واقعبينانه او از شخصيتها در حقيقت داري بخشي از واقعنمايي اين صدا را از بين ميبري. خلق ميكل عجيب بود. او شخص رذلي نيست و حتي در بسياري از موارد بسيار محترم است. او دوست دارد با افراد زيادي ارتباط داشته باشد اما به نظر ميرسد كه آنها اين را دوست ندارند.
زمانيكه شما شروع به نوشتن اين رمان كرديد، معلوم شد كه چيزي بيشتر از يك علاقهمند به موسيقي هستيد. وقتي در مورد هنرهاي ديگر مينويسيد و آن را به نوشتن ترجيح ميدهيد، چه طور آن را به تسخير خودتان در ميآوريد؟ آيا درباره موسيقي خيلي مطالعه كرده بوديد؟ سازي مينواختيد؟ يا اينكه قطعه موسيقي مخصوص نوازندهاي خاص را ميپسنديديد؟
خوب آخرين موردي كه گفتي. خرخواني براي رسيدن به چيزي خوب است اما اگر صداي يك رساله دانشگاهي از آن به گوش برسد آن وقت بيارزش ميشود. ميشد وقت نوشتن در كنارش به تحليل توصيفهاي موسيقايي هم پرداخت. اما من نميتوانم چنين كاري بكنم.
من هيچ شناختي از كار عملي در يك گروه همنوازي چهار نفره نداشتم، شناخت موسيقايي يا روانشناختي هم نداشتم. حالا، از نظر روانشناسي آنها با هم متفاوت هستند، اما حداقل با نشستن در كلاسهاي تمرين و مصاحبه با برخي از آنها ميتوانستم بفهمم كه اين ساكنان مشتاق چگونه كار ميكنند. آنها وقت زيادي را با هم ميگذراندند حتي بيش از زماني كه «بيلي» كه در اين ميان خانواده داشت، با خانوادهاش صرف ميكرد.
آنها با همديگر مسافرت ميكردند. همديگر را دوست داشتند و گاهي از هم نفرت داشتند و گاهي هم هر دو حس را همزمان داشتند. البته گروههاي چهارنفره همنوازي با هم فرق دارند اما فكر ميكنم در يك گروه چهارنفره ايتاليايي، ****************ي به من گفته بود كه معمولا زنهاي گروه با مردان آن ازدواج ميكنند. اما در برخي گروهها از جمله گروههاي مشهور، آنها با هم هيچگونه رابطه دوستانهاي ندارند و فقط همديگر را در حين كار تحمل ميكنند.
يكي از شخصيتهاي شما ميگويد: «همه كار ما تنها صحبت درباره موسيقي است».
بله، كاملاً همين طور است.
اين تجربه شما بود؟
بسياري از دوستان نزديك من موسيقيدان هستند. در حقيقت، دوستان موسيقيدان من در لندن بيشتر از نويسندهها هستند. رابطهاي تخصصي خيلي بيشتري در دنياي موسيقيدانها وجود دارد. آنها اغلب با هم ازدواج ميكنند و با موسيقيدانهاي ديگر در ارتباط هستند و بيشتر درباره موسيقي صحبت ميكنند. البته همه آنها اين طور نيستند اما من چنين مواردي را بسيار ديدهام.
حتي اين طوري نشان داده ميشود كه اگر موسيقيداني با فردي خارج از اين هنر ازدواج كند مثل اين است كه يك يهودي با يك غيريهود ازدواج كرده باشد.
من اينطوري گفتم ؟
شما گفتيد مثل يك موضوع مهم ، يك تناقض...
بله ...
در ميان دوستانتان اين اتفاق به كرات ميافتد؟
خوب برخي با افراد درون اين رشته ازدواج ميكنند و برخي با بيرون آن ...
خوب حالا، من ميبينيم كه ميكل نقص ذهني ندارد بلكه به نوعي درد روحي دارد.
شما درست ميگوييد. اما مساله ذهني و روحي هر چند ميتواند متفاوت باشد، به نوعي در يك مسير همديگر را كامل ميكنند. فكر ميكنم اين بخش اصلي سؤال شماست. به بيان ديگر اختلاف بين او و نقص جوليا. من اين مساله را اينگونه فهميده بودم.
تصور از شخصيتي كه نوازنده و موسيقيدان است اما ناشنواست ...
اين يك ترفند است. مطمئن نيستم كه در مورد آن بخواهم خيلي صحبت كنم چون يكي از شوكهايي كه بايد با خواندن موضوع به خواننده وارد آيد اين نيست ... خوب، ببينيد مطمئنم كه اين نكته برجسته كتاب نيست. من مي توانم آهنگ ساز بودن و ناشنوا بودن را مجسم كنم. براي آهنگسازي كه ناشنوا است اين حداقل نقص نيست چون ميتواند نوت را بنويسد اما در زمان اجرا او هيچ واكنش شنيداري نخواهد داشت.
نكتر مهمتر اين است كه من نوازنده ويلونسلي را ميشناسم كه ناشنواست، شما با نواختن پيانو به اوج ميرسيد، اما با ويلونسل يا سازهاي زهي ديگر كه با هيجاني همراه نيست، مجبوري اين حس را با غريزه يا از طريق ارتعاشي كه ايجاد ميشود حس كني؛ و او با ار****************تر سمفوني لندن همكاري ميكند.
خودتان سازي مينوازيد؟
من فلوت هندي و تبلا ميزدم آن هم در حد بسيار مقدماتي. در كلاسهاي آواز كلاسيك هندي هم شركت ميكردم.
همانقدر كه ميكل با موسيقي برانگيخته ميشود، شما هم ميشويد؟
واقعاً نميدانم. من بيقرار موسيقي هستم. من اگر امكان انتخاب داشتم آن را به نوشتن ترجيح ميدام. اگر مجبور باشم انتخاب كنم. اما من يك نوازنده كاركشته نيستم و بنابراين نميدانم كه چه طور ميتوانم به اين سطح برسم.
اين رمان بيشتر در انگليس واقع شده، به جز زمانيكه او به وين و ونيز ميرود. كتاب با زندگي مردي شروع ميشود كه در يك شهر شمالي انگلستان بزرگ ميشود و اين يك جدايي كامل از شبه قاره هند است. و من همانطور كه داشتم آن را ميخواندم با خودم فكر ميكردم كه خيلي جالب است كه بنشيني و كاملا جدا از ريشههايت شروع به نوشتن كني.
خوب، كاملا اينطور نيست. من احساس عجيبي نداشتم چون 9 سال در كاليفرنيا زندگي كرده بودم، يا وقتي بسيار جوان بودم و به دانشگاه ميرفتم در انگلستان بودم. دو سال هم در چين بودم.
اولين رمان من به نام «گلدن گيت» در كاليفرنيا نوشته شد. بنابراين ممكن است اين طور حس شود كه اين يك جدايي باشد، اما من چنين احساس نميكنم كه بايد محلي بودن خودم را در موقعيتي گم كنم كه هيچ عذرموجهي براي آن وجود ندارد. حساسيت من به عنوان يك هندي، يك نويسنده هندي احتمالا به شكلهاي متنوعي ظاهر ميشود كه از جاهاي ديگري ميآيد كه من نميتوانم در «گلدن گيت» و اين كتاب متوجه آن بشوم.
وقتي به اين فكر بوديد كه كتابي بنويسيد فكر ميكرديد كه ميخواهيد در مورد يك چيز مشخص بنويسيد، يا به دنبال شخصيتي بوديد كه دوست داشته باشيد درباره او بنويسيد؟
انگيزهاي كه ميتوانست باشد اين بود كه شخصيت شبيه اين داستان وجه تاريكتري نسبت «تامس» داشته باشد. يا ميتوانست يك تكه مكالمه باشد با اين مضمون كه «با ****************ي ازدواج ميكني كه من انتخاب كنم»، يا ميتوانست يك قطعه ادبي فوقالعاده مثل «اوژن اونگين» باشد. بنابراين اين انگيزه ميتوانست تقريباً از تمام جهتها بيايد. اما به اين معني نيست كه من بگويم «خوب چه نوع كتابي بايد بنشينم و بنويسم؟»
ميدانم كه يك ايده در من به وجود ميآيد اما نميدانم كه از چه نوع آن است، مطمئن نيستم كه از چه جهتي ميآيد، اما اگر آن انديشه به اندازه كافي قوي باشد، من حداقل شروع به نوشتن ميكنم.
لندن پس زمينه رمان شماست. برخي چيزهايي كه رخ ميدهد تنها ميتواند در لندن اتفاق بيفتد شبيه شناكردن در رودخانه «سرپنتين».
مطمئناً. شبيه اين است كه ****************ي را داشته باشي كه آهسته در اطراف سنترال پارك بدود. اما، از سمت راست. اين چيزهاي جزيي است كه مهم است.
آيا تصور شما از اين رمان يك داستان عاشقانه بود؟
بله، ابتدا من شغل و مليت شخصيتها را نميدانستم اما زماني كه جلو رفتم، برايم واضح شد كه او به كار يا هر چيز ديگري فكر نميكند؛ او فقط در زندگي گذشته اش سر ميكند. و از همين جا به يك داستان عاشقانه رسيدم. اما همه كتابهاي من داستانهاي عاشقانه هستند.


